#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_411
_بخواب عزیزم
لبخندی زد و دستمو توی دستش گرفت و چشماشو بست
ولی من با اون خستگی هم خواب به چشمام نمی اومد
فکرم درگیر اتفاقات اخیر بود
اون دو تامرد
نسترن و شوهرش عرفان و ...
کاشکی سرگرد زودتر کارا رو ردیف کنه و اون عوضیا رو بگیره
قول داده توی این چند روز باشه
منم منتظرم ببینم چی میشه
امروز زنگ زدم مهدی با بچه ها بیان چون نسترن از همون اول هم تهران بوده انگار
همه ی کارا بیهوده بوده تا الان
وقتی که شوهرش خلافکار و خودش یه عوضی باشه معلومه که راحت صحنه سازی میکنه
و گولمون میزنه
ما ساده، اونا هفت خط
پیشونیه هانا رو ب-و-س-یدم و عطر خوش تنش رو بو کردموانقدر بهش نگاه کردم و
فکر کردم تا بلاخره خوابم گرفت
......................
ساعت از گذشته بود که بیدار شدم
در کمال تعجب هانا و مینا و مارتین هم خواب بودن... فکر کردم ساعت رو اشتباه دیدم
چشمام رو مالیدم و دوباره نگاه کردم که باز دیدم ساعت دوازدهه
romangram.com | @romangram_com