#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_410


امروز واقعا خسته شده بودم و چشمام خمار خواب بود
انقدر با مارتین حرف زده بودم و بازی کرده بودم تا خوابید
_مینا بیا مارتین رو ببر
_چشم
اومد و مارتین رو برد تا پیش خودش بخوابونه
_حواست باشه بدخوابی نکنی بری رو مارتین
_نه بابا بدخواب نیستم... حواسم هست نگران نباش
_ تو که میگفتی بدخوابم؟


_کی گفتم؟ اون موقع ها دروغ گفتم که شما راحت باشین
_ لوس
خندید و مارتین رو برد... هر موقع میومد خونمون میگفت بدخوابم و پیش هانا نمیخوابم
چون حاملس میترسم تو خواب بهش لگد بزنم
الان میفهمم که دروغ گفته.... مارتین رو کنار خودش گذاشت و خودشم پشت به ما
خوابید... حتما باز میخواست ما راحت باشیم..
چشم ازش گرفتم و به هانا که غرق خواب بود چشم دوختم
اونم امروز خیلی خسته شده بود
زخماش یه طرف مارتین هم یه طرف


آروم نزدیکش شدم و دستم رو زیر سرش گذاشتم
تکونی خورد و لای چشماشو باز کرد

romangram.com | @romangram_com