#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_407


_داداشم بیشتر تو به فکره... تاکید کرده پارچه ای چیزی بگیرم دورت... همین پتو خوبه
بگیرمش
مامان_پس بیا بشین جای من مینا جان
مینا_نه خاله جون شما راحت باشین من همینجا جلوش میمونم
_خسته میشی گلم بیا جای من
_ممنون خاله
ایش خود شیرینو باش ها... مامانم رفت و مینا نشست کنارم و آروم مارتین رو
گذاشتم روی پام... کج نشسته بودم و تکیه م هم به پشتی مبل بودهم دسته ی کنارش... یه طرف
پتو رو گذاشت روی شونم و یه طرفشو با دستش گرفت


لباسمو بالا دادم و مشغول شیر دادنش شدم.. به چشمای آبیش نگاه میکردم که چطوری
نگام میکرد...
با صدای مینا نگام به سمتش کشیده شد
_خیلی ممنونم هانا... بخدا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم
و اینکه شرمندم
حقیقتش واقعا من به هیراد علاقه دارم... یوقت فکر نکنی دختر خرابی ام که باهاش در
ارتباطم
_میدونم عزیزم... منم هیچ فکر بدی درباره ی تو نمیکنم چون میشناسمت
برادرمو هم خوب میشناسم


ولی اگه دست از پا خطا کنین فیلمونشون میلاد میدم

romangram.com | @romangram_com