#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_399

_چیزی شده مینا؟ چرا همچنین شدی؟ رنگت چرا پریده؟
ترسیده به میلاد نگاه کرد وبعد به من
_هیچ... ی ... دا...داش... یکم دل... دلم... درد.... میکُ.... نه
میلاد هاج و واج نگاهش میکرد... دلم سوخت براش و از کارم پشیمون شدم... انگار هرآن
منتظر بود تا اتفاقی شوم بیوفته... نمی خواستم اینجوری اذیت شه ولی اگه بهش میگفتمم میرفت
میزاشت کف دست هیراد
میلاد دست مینا رو کشید و کنار خودش نشوند
بغلش کرد سرشو ب-و-س-ید
_چقدر سردی تو عزیزمن... الان خوب بودی که


_یهو ....اینجور...ی... شدم
لبخند گرمی به روش زد و باز ب-و-س-یدش
با لبای آویزون نگام میکرد
عین چی پشیمون شده بودم از کارم... دختر مردم سکته نکنه روی دستمون
سرمو پایین انداختم و قاشقم رو گرفتم دستم تا خودمو سرگرم کنم
مینا با یه ببخشید بلند شد و بیرون رفت
_نمی دونم چش شد یهو... الان خوب بود
_خودش گفت که دلش یهو درد گرفته
نگران نباش عزیزم


سرشو تکون داد و اونم قاشقش رو برداشت
مشغول غذا خوردن شدیم

romangram.com | @romangram_com