#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_398
اگه حالشو جا نیارم که هانا نیستم
منم کم جلب نبودما... منتها موقعیتش پیش نیومده بود رو کنم
کارام که تموم شد در باز شد و میلاد اومد داخل ... پشت سرش هم مینا با یه سینی بزرگ
دستش بود
میلاد روی تخت نشست و مینا هم سینی رو بین منو میلاد گذاشت
دوبشقاب برنج بود با قورمه سبزی
تشکر سرسری از مینا کردم و رومو سمت میلاد برگردوندم و گفتم:
_ جرئت نکردم نگاه کنم
_ گفتمت که بیخیال شو
_حالا اینو ول کن عزیزم... میگم فیلمای این چند روز رو چک کن ببین کسی رو
نفرستادن سراغمون
_ آره خودمم توی همین فکر بودم... بزار غذامون رو بخوریم بعد
لبخند بدجنسی زدم و به مینا که کنارمون خشک شده بود نگاه کردم
رنگش پریده بود و با ترس و التماس نگام میکرد
چشمکی بهش زدم و ابروهامو بالا پایین کردم براش
_مینا عزیزم بشین راحت باش
_ن...نه...را...راحتم...مر...سی
میلاد متعجب نگاش کردو گفت:
romangram.com | @romangram_com