#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_390
عوض کنیم...دلم یه حموم میخواست
همتا که باهام اومده بود رو گفتم کمکم کنه برم.. مانتوم رو دراورد و رفتیم سمت حموم.....
حوله ی تن پوش استفاده نشده ای از توی حمام پوشیدم و به کمک همتا بیرون اومدم...
میلاد روی تخت دونفره دراز کشیده بود و مارتین هم بغلش خواب بود
از دیروز ندیده بودمش.... با ذوق بدون اینکه لباس بپوشم رفتم طرف تخت البته لباسی
هم نداشتم بپوشم و باید منتظر هیراد و مینا میموندم...
از دیروز دلم لک میزد براش... روی تخت نشستم و از همتا خواستم مارتین رو بده بغلم تا
خودم خم نشم.... جیگرگوشم با چهره ی معصومش خواب بود.
همین که توی بغلم گذاشتش به خودم فشردمش و عطر تن خوشبوش رو بو کشیدم...
آروم چشماش رو باز کرد و نگام کرد
_همتا شیرشو دادین بهش؟
_ یه ساعت پیش خورده قبل اینکه بخوابه... میشه شیر بدی بهش؟
_ اره پرستارا گفتن امروز دیگه میتونم
_ پس من برم بیرون... هیراد که لباساتو اورد میام کمکت بکنم بپوشی
_ممنون ابجی
بیرون رفت و منم کمی حولم رو کنار زدم و مشغول شیر دادن به مارتین شدم میلاد هم
کمی نیم خیز شده بود و نزدیکم شد و با دستش صورت مارتین رو ناز میکرد
کمی بعد مینا چمدون به دست داخل شد
مینا_بفرما اینم لباساتون
_ممنون عزیزم.. اگه میتونی یه دست لباس برام بزار رو تخت تا بپوشم
romangram.com | @romangram_com