#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_389
بابا ماشین رو دم ویلای عمو محسن پارک کرد. صندلی جلو رو خوابونده بودن و منم
راحت دراز کشیده بودم. هامون پیاده شد و اومد سمتم و کمک کرد پیاده بشم
یه مردی با یه گوسفند جلومون بود و همین که منو میلاد رو پیاده دید سر گوسفند رو
برید
چشمام رو با ترس بستم... از بچگی عادت داشتم هر موقه حیوونی میدیدم سر میبرن
چشمام رو می بستم و خدا رو شکر میکردم که جای اونا نیستم...
از کنارش گذشتیم و هامون اروم روی دستاش بلندم کرد و از پله های دم خونه بالا بردم
خودم روی پله ها اذیت میشدم
میلاد هم به کمک باباش میومد
خیلی وضع بدی بود چون منو میلاد هر دو باهم مجروح بودیم و به کمک احتیاج داشتیم...
خیلی از این وضعیت بدم میومد
دم در پایین گذاشتم. مامانم و نگین و همتا همه منتظرمون بودن.
نزدیکم شدن و یکی یکی حالم رو می پرسیدن
تشکری کردم و رو به مامان گفتم:
_مامان مارتینم کو؟
_بیا فعلا داخل قربونت برم.. تازه خوابوندمش
رفتم داخل.. مارتین روز اول پیش مامان مه لقاو نگین بوده ولی وقتی دیدن بهونه میگیره
میبرنش پیش مامان خودم و تا الانم مامانم مراقبش بوده چون مامانمو بهتر میشناخت و دوسش
داشت
یه اتاق تو طبقه ی پایین برامون اماده کرده بودن پس همونجا رفتیم تا لباس هامون رو
romangram.com | @romangram_com