#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_388
_خیلی خوشحالی امروزها... خبریه؟
_ اره دیگه... هم خواهرم مرخص شده و خیالم راحت شده هم اینکه بدون استرس
پیچوندن بقیه باهم اومدیم بیرون... میگما چطوره کم لباس ببریم که یه بار دیگه هم بیاییم؟
مینا عش غش به حرفای هیراد میخندید و هیراد هم با لبخند به خنده ی عشقش خیره
شده بود
طول حیاط رو طی کردن و وارد ساختمون شدن... مینا قبل از اینکه هیراد بخواد چیزی
بگه یا کاری کنه گفت:
_بریم زود برداریم که دیرمون میشه دعوام میکنن
هیراد باشه ای گفت و باهم رفتن بالا
یه چمدون از توی کمد برداشتن و لباس هاشون رو اونجا گذاشتن...
هیراد زیپ چمدون رو بست و دستشو گرفتوبیرون رفت
مینا هم دنبالش پایین رفت
به هیراد که راحت روی مبل دونفره ای لم داده بود نگاه کرد و گفت:
_پس چرا نشستی؟ پاشو بریم دیگه
_ ای بابا چه عجله ایه حالا؟ بیا بشین کنارم فعلا
مینا هم از خدا خواسته با لبخندی کنارش نشست
::::::::::::::::::::::::::::::
هانا
romangram.com | @romangram_com