#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_387


همین که ماشینا ازشون دور شد هیراد دست انداخت دور شونه ی مینا و با لبخند
شیطونی گفت:
_شیطون کوچولوم چطوره؟
مینا با شیطنت خندید و کمی خودش رو عقب کشیدو گفت:
_برو اون طرف یارو.. آشنایی دیدمون بدبخت میشم
_بدبخت چرا عشقم؟ کاشکی یکی ببینه عین این رمانا و فیلما که پسره رو میزنن بعد
میگن باید دختره رو بگیری باشه
دیگه راحت میریم سر خونه زندگیمون
کتک ها رو هم به جون میخرم جهنمو ضرر


نیشگونی از پهلوش گرفت و گفت:
_به جای این حرفا فکر یه ماشین کن بریم زود
_اونم به چشم بیا بریم تاکسی بگیرم
دست توی دست هم رفتن سمت تاکسیا و سوار شدن
هیراد کنار مینا روی صندلیه عقب جا گرفت و دستشو دورش حلقه کرد و تا رسیدن به
خونه ی میلاد دم گوشش پچ پچ میکرد و بگو بخند میکردن


ماشین که ایستاد پیاده شدن و هیراد پولش رو حساب کرد.. رفت سمت در و با کلید
بازش کرد و کنار رفت تا مینا بره داخل
_کی بشه بریم توی خونه ی خودمون مینا
مینا خندید و پررویی نثارش کرد

romangram.com | @romangram_com