#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_386

موند تا با هانا بره
پدرو مادر میلاد و مینا و آقا حسن و پسراش اومده بودن تا ببرنشون خونه...
آقا حسن خواست که هانا رو ببره خونش ولی محسن نزاشت و گفت میرن خونه ی اونا...
هم خدمتکار داشتن و میتونست مواظبشون باشه
هم میلاد و زنو بچش پیش هم باشن
هم اونجا نگهبان داشت و چند تا دیگه هم گرفته بود تا توی امنیت کامل به سر ببرن


اقا حسن هم قبول کرده بود و الان هم میخواستن همگی برن اونجا... بعد از کارای
ترخیص، هامون سمت میلاد و هیراد هم سمت هانا رفتن و کمکشون کردن راه برن.
البته میلاد حالش خیلی بهتر شده بود ولی مسیر بیمارستان تا ماشین رو نمی تونست به
تنهایی بره
اقا حسن و اقا محسن سریع تر رفتن تا ماشین رو بیارن توی محوطه ی بیمارستان تا سوار
بشن.. هانا توی ماشین باباش نشست و میلاد هم ماشین بابای خودش
قبل اینکه بقیه سوار بشن هانا


گفت:
_ما که لباس نداریم اونجا.. میشه یکی بره برامون بیاره؟
هیراد گفت_من میرم عزیزم
مینا_شما که نمی تونید برای هانا لباس بردارید.!. اگه میشه منم همراهتون بیام
و مردد به بقیه نگاه کرد
بقیه هم موافقت کردن و سوار شدن که برن... کلید خونه رو ازشون گرفته بودن


romangram.com | @romangram_com