#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_384
_بدبخت شدیم که... توی چه دردسری افتادیم به خاطر من... ای تو روحت نادر که شَرِت
گریبان گیر من شده... آخه به من چه که تو مردی
_خانومم آروم باش چرا گریه میکنی؟
_نکنم؟ اصلا پسرمونو برای چی میخواستن ببرن؟ اون مرده میگفت اخرین باره می بینیش
_گوه خورد... تموم شد دیگه... خریت کردم تنها و بدون محافظ ولتون کردم ولی این دفه
دیگه اگه با کل آدماش بیان هم نمی تونن نزدیکمون شن... گریه نکن عمرم
ولی به حرفم گوش نمیکرد و گریه میکرد
_هانا گریه کنی دنیا رو به هم میریزم. خواهش میکنم ازت نریز اشکات رو
_چطوری آروم باشم؟ گریه نکنم؟ چرا دست از سرم برنمیداره؟ گناه من چیه؟ من که از
همه چی بی خبر بودم!
کاشکی میتونستم الان برم بغلش کنم و آرومش کنم ولی دیگه توان بلند شدن نداشتم..
جای زخمام که بخیه شده بود تیر میکشید..
کاشکی میتونستم قول بدم دیگه براش اتفاقی نمی افته اما... اما انقدر خودم این کلمه رو
بهش گفتم و هر سری باز به یه طریقی نسترن مورد آزار قرارش میداد که خودم شرمم میشد
بهش بگم
_تیشه به ریشم نزن هانا... اشکات قلبم رو به درد میارن دیوونم نکن...
ببین درسته که شوهر نسترن پسر خلافکار بزرگیه ولی اینم در نظر باید گرفت که این
جور آدما کلی پلیس و مامور مخفی دنبالشن پس زیاد پایدار نیستن... عمویوسف میگه خیلی
romangram.com | @romangram_com