#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_383

و خودش زد زیر خنده.. هانا هم خندید و گفت:
_بلد نیس وگرنه کمک هم میکرد
رفتم روی تختم تا کارشون تموم شد و بعد از عوض کردن پانسمان و ضد عفونی کردن
زخمام و جدا کردن سرم هانا که تموم شده بود بیرون رفت
_میلاد؟
_جانم؟


_تونستن اونا رو بگیرن؟
_اره عزیزم
_چطوری؟ تعریف میکنی برام؟
بعد از مکثی شروع کردم به تعریف کردن حرف هایی که چند ساعت پیش سرگرد از
پشت گوشی برام گفته بود
_همون موقع که گرفتنشون.... باز جویی کردن ازشون و به زور از زیر زبونشون حرف
کشیدن...


همون طور که حدس میزدیم از طرف نسترن بودن ....
یکی بود توی دانشگاهمون که میگفتن باباش خلافکار بزرگیه؟ همون که پارسال سال
اخرش بود؟ یادته؟ عرفان پناهی؟
_آره آره
_اون شوهر نسترنه... نمیدونم چجوری باهاش ریخته رو هم و بعد ازدواج کردن... پسره
هم توی کار باباشه و اون دوتا هم افراد عرفان بودن
اومد بین حرفم و با صدایی ترسیده و گریون گفت:

romangram.com | @romangram_com