#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_381
_درد داری؟ قیافت تو همه
_ کمی
خواستم حرفی بزنم که خانومی با دو سینی غذا اومد
پرستاری هم همراهش بود و مشغول چک کردن وضعیت هانا شد
اون یکی خانومه هم سینی های غذا رو گذاشت روی میز بین تخت منو هانا و رو به هانا
گفت:
_کمکت میکنم غذات رو بخوری
رو به خانومه گفتم:
_نه ممنون خودم بهش میدم
همون پرستاره که از صبح میمود نگام کرد و خندید.. یه خانوم حدودا ساله بود.. گفت:
_یکی باید بیاد به خودت غذا بده که...
و رو کرد به هانا و گفت:
_خیلی دوستت داره ها. از وقتی بهوش اومده همش میگه زنم زنم زنم
باید شوهرمو بفرستم یکم آموزش ببینه پیشش
با حرفاش لبخند روی لبای هانا نشست و نگام کرد.
از خنده ی اون منم لبخندی زدم
اون خانومه بیرون رفت و پرستار هم رو به هانا گفت:
_درد داری عزیزم؟ میخوای مسکن تزریق کنم برات
_کمی درد دارم... جای بخیه های زایمانم درد میکنه
_چند وقته زایمان کردی؟
romangram.com | @romangram_com