#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_379



همه با خوشحالی و تعجب نگاه پرستار کردن که باز لبخندی زد وچشم چرخوند بینشون و
گفت:
_چقدر تعجب کردین! دکترا بالا سرش هستن بعد منتقلش میکنن به بخش...
زود اومدم به شوهرش بگم تا خیالش راحت شه
اخه از وقتی به هوش اومده مار رو کشت از بس تو فکر خانومش بود...
و رو کرد سمت میلاد و گفت:


_مژدگونیمو باید بدی آقای عاشق
هامون_مگه نگفتین تا پس فردا بهوش میاد؟
_نه آقا... گفتن نهایتا تا پس فردا... یعنی خیلی
بخواد طول بکشه تا پس فردا که شکر خدا ایشون زود تر بهوش اومدن


با خوشحالی بیرون رفتن.. میلاد هم سعی داشت بلند شه و به هیراد که اخرین نفر بود
گفت:
_هی هیراد بیا کمک کن منم بیام
با صدای خوش حال و شادی گفت:
_تو کجا؟
_یعنی چی کجا؟
_فعلا چکش میکنن دیگه نمیزارن کسی ببینتش... تو هم بخواب سرجات اوردنش بخش
میام میبرمت

romangram.com | @romangram_com