#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_378

اون یه اتفاق پیش بینی نشده بود


باز خدا چقدر دوسشون داشته که میلاد داشت خونه رو نگاه میکرد
عجیب بود که اون روز برعکس این چند روز کارهاش کم بودن و به دلش افتاد نگاهی به
خونه بکنه
همه ی اینا به خواست خدا بود
اون وقت هانا هی میگفت خدا منو نمی بینه و دوستم نداره
اگه میلاد اون لحظه نمی دید خیلی راحت مارتین رو می بردن و حتی امکان داشت هانا رو
بکشن
با این فکر ها تن میلاد لرزید... اگه یه روز چشمای آبی رنگ زنش رونمی دید دق میکرد...
اگه بوی تن نوزادش رو نمی بویید روانی میشد...
رشته افکارش با حس دستی توی موهاش پاره شد


پدرش بود که موهاش رو پرمهر نوازش میکرد و گفت:
_پسرم کاش زودتر میگفتی تا کار به اینجا نمی کشید
ببین چه بلایی سر خودت و زنت اومده؟ خدارو شکر بخیر گذشت حالا هم تا زمانی که
گیرش بیاریم پیش خودم میمونین تا خیالمون راحت باشه
من اگه فقط دستم به اون دختره برسه میدونم چیکارش کنم
کسی حق دست زدن به خانواده ی من رو نداره...
قبل از اینکه میلاد جوابی به باباش بده در باز شد و پرستار با صورتی خندون وارد شد و
رو به میلاد گفت:
_ مژده گونی بده آقای عاشق... خانومت به هوش اومده

romangram.com | @romangram_com