#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_377
_بابا آروم باشین... دیگه حواسمون بهشون هست... پلیس هم دنبالشه... تا الان که
نتونسته پیداش کنه ولی دنبالشه
_هووووف اخه چه آرامشی؟ ببین چی به سر دختر من اومده؟ یه عمره توی پر قو بزرگش
کردم ببین الان چیکارش کردن
و روشو کرد سمت میلاد و با لحن آروم تری گفت:
_آخه پسر خوب چرا قبلا به ما نگفتی؟
_عمو بخدا فکرشو هم نمی کردم بخواد انقدر پیش بره... فقط زنگ میزد با حرفاش هانا رو
اذیت میکرد
اصلا بابا خودتون بودید که روز عید وضعیت هانا چطوری بود؟ اون موقع همون دختره ی
روانی زنگ زده بود وبا حرفاش اذیتش میکرد
آقا حسن بعد از شنیدن حرفای میلاد و بی گناهیش از حرفا و فکرایی که راجب دامادش
کرده بود پشیمون بود ولی چیزی نگفت و فقط سر تکون داد
چی میگفت؟ مشکل دخترش بود...
اما آخه برادر نسترن فقط به خاطر هانا خودش رو کشته بود؟ فقط بخاطر یه عشق
نافرجام؟ پس قدرت مرد در همین حد بود؟
هوووووف
سرش از شنیدن این همه شوک درد گرفته بود.... عقب عقب رفت و روی کاناپه نشست و
سرش رو میون دست هاش گرفت
بی انصافی بود که همه فکر میکردن میلاد بچس و از پس زندگیش برنمیاد
اشتباه فکر میکردن که از پس کارا و نگهداری خانوادش برنمیومد
romangram.com | @romangram_com