#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_376

هامون که تا الان فقط نظاره گر بود دست گذاشت روی شونه ی باباش و گفت:


_بابا تقصیر میلاد نیس با هانا مشکل دارن
با بهت گفت:
_چی میگی هامون؟ چه مشکلی؟ چه دشمنی؟ دختر من که به کسی کاری نداره!
_بقیه باهاش مشکل دارن
_منظورت چیه؟ درست حرف بزن ببینم!
نگاه سردرگمی به میلاد انداخت و سوالی نگاش کرد... میدونست میلاد دوست نداشت
هیچ کس از زندگیشون با خبر بشه برای همین نخواست چیزی بگه
میلاد سر تکون داد و گفت:


_نسترن دوستمون که یادتونه؟
همه جواب مثبت دادن که باز به حرف اومد
_ برادر اون شیفته ی هانا میشه و خب... بعد از مدتی که هانا ردش میکنه میزنه خودکشی
میکنه... دقیق منم نمیدونم چطور سر همچین موضوعی خودش رو کشته ولی خب... بعد از اون
هم خواهرش که نسترن باشه میوفته دنبال انتقام از هانا و تا الان هم دست برنداشته
داد آقا حسن بلند شد:
_یعنی چی!؟ مگه شهر هرته که بخواد از دختر من انتقام بگیره؟ اون مرتیکه زده
خودشو کشته چه ارتباطی به دخترِ من داره؟ مردم روانی ان!


هیراد دست باباش رو گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com