#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_375
کرده بودن و کلیه هاش از کار افتاده بودن
ببین چقد زدنش که اینجوری شده
دیگه نمیزارم بره تو اون خونه
خودم میتونم مراقبش باشم
آقا حسن حرفاش رو زد ونگاه پر خشمی نثارمیلاد کرد... همه ی تقصیر ها رو گردن میلاد
انداخته بودن... میلاد نمی دونست چی بگه! بی احتیاطی کرده بود و باید محافظ میزاشت در
خونه ولی دیگه همه ی حرفا که درست نبودن چون اونا دشمنی با میلاد نداشتن
طرف حسابشون هانا بود... میلاد همه ی تلاشش رو میکرد که از زنو بچش مراقبت کنه
ولی فکر اینو که نسترن آدم بفرسته توی خونش رو نمی کرد
خیلی کینه ای بود نسترن
درسته برادرش مرده بود ولی خودش مقصر بودو نباید کسی دیگه مجازات میشد
کسی نمی دونست انگیزش برای این کارا چیه؟ چرا تمام وقت خودش رو صرف گرفتن
انتقام میکرد؟
فکر میکرد فقط در حد یک مزاحمت تلفنیه، نه جوری که بخواد بیاد توی خونش و بچش
رو بخواد ببره
میلاد بلاخره به حرف اومد و همین جور که نگاهش رو پایین انداخته بود گفت:
_با من مشکلی ندارن عمو
آقا محسن مداخله کرد و گفت:
_پسرم درست حرف بزن بفهمیم چی شده؟ اگه کسی باهاتون لجه چرا به من نگفتی؟
هان؟
romangram.com | @romangram_com