#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_374
مجبوری کنارشون موندم و نگهشون داشتم تا دست اون سگا بهشون نرسه...
اونا هم که منو بی حرکت دیدن تا تونستن زدن
همین که صدای آژیر پلیس اومد منو چاقو زدن و در رفتن
همه ی این حرفا رو با درد میزد و رگ های پیشونیش برجسته شده بودن
آهی کشید و گفت:
_تقصیر منه... نتونستم مواظبشون باشم و الان این شده وضعم
وضع مردا به خصوص بابای هانا دیدنی بود.. همه پر از خشم بودن... آقاحسن به این فکر
میکرد که میلاد نمی تونه مواظب دخترش باشه... دیگه نمیذاشت بره توی اون خونه
خودش میتونست مواظب دخترش باشه...
با صدایی کنترل شده پرسید:
_مشکلشون چی بوده؟ مارتینو چرا میخواستن؟ در عوض پول؟ یا دشمنی دارن باهات؟
میدونی کی بودن؟
_آره عمو... خیلی وقته باهامون مشکل دارن ولی همیشه تلفن میزدن و هانا رو اذیت
میکردن اما الان آدم فرستاده
آقا حسن:_چی؟ میدونستی دشمن داری و دختر منو همین جوری تنها ول کردی تو
اون خونه؟
مگه من دخترمو از سر راه آوردم که یکی بیاد اینجوری کتکش بزنه و بره؟ من نذاشتم خار
تو دستش بره
حالا چی؟ دیدیش؟ کل صورت و بدنش کبود و زخمیه... جای بخیه های زایمانش خونریزی
romangram.com | @romangram_com