#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_373

_خوبم بابا
_چجوری شده که شیر مردم افتاده روی تخت بیمارستان؟ هان؟ یعنی نتونستی از پس
اونا بربیای؟ اصلا اونا چیکارتون داشتن؟ دزد بودن؟ سریع همه چی رو تعریف کن ببینم


پشت سر هم همه ی سوال هارو می پرسید و نمیذاشت کسی حرفی بزنه
هرچند چیزایی که پرسید سوال همه بود و منتظر جواب بودن
میلاد با یادآوری اتفاقات اخم شدیدی کرد که باباش به حرف اومد
_میلاد... کامل توضیح بده
صلاح دید توضیح بده پس شروع کرد:


_کارخونه بودم و کار خاصی نداشتم... با لپ تاپم از توی دوربین های مداربسته ی خونه
مشغول دیدن هانابودم که در زدن وگفتن من فرستادمشون
میگفتن لباس شویی اوردن
هانا درو باز کرده بود .... سریع زنگ زدم و گفتم بره تو اتاق درو هم قفل کنه...
آخه دروغ میگفتن
خودمم سریع رفتم خونه و زنگ زدم پلیس.... وقتی رسیدم دیدم هانا مارتین رو بغل کرده
و خم شده روش تا نتونن بهش دست بزنن و یکی از اون عوضیا داره میزنتش
یکم باهاشون زدو خورد کردم و رفتم سمت هانا... گفت مارتین رو میخوان ببرن
وقتی دیدن هانا بچه رو بهشون نمیده شروع کرده بودن به زدنش تا بی جون شه و دردسر
نشه براشون... بعدش هم که هانا بیهوش شد و نتونستم ولش کنم...
مارتین هم از اون طرف گریه میکرد


romangram.com | @romangram_com