#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_372
کنن
میتونست از پس همه چی بربیاد و مشکلی براش نیوفته
با اجازه ی پرستار داخل بخش مراقبت های ویژه شدن و بالاسر هانا رفتن
آقا حسن با درد به ته تغاریش نگاه میکرد و افسوس میخورد
دختر سالش چه بلایی سرش اومده؟
این همه کبودی وزخم روی صورت و بدنش واسه چیه؟
تا وقتی توی خونش بود نزاشته بود یه خراش کوچیک هم روی پوستش
بزنن اما حالا....
و اون طرف نگاه خیره ی آقا محسن...
به این فکر میکرد که چه کسی جرئت کرده دست روی خانواده ی مهدوی بلند کنه؟ میلاد
که بچه نبود ضعیف و کم زور هم نبود
پس چرا گذاشته زنش رو انقدر بزنن که این شکلی بشه؟ چطور چاقو خورده و هیچ کاری
هم انجام نداده؟
چطور مردی بوده که دست روی زن بلند کرده؟....
مطمئن بود دلیلی داشته... آخه میلاد با اون هیکلش که کتک خور نبود...
با عقل جور در نمی اومد... باید منتظر می موند تا از خودش بپرسه... باید ته توی قضیه رو
درمی اورد
از پیش هانا که اومدن میلاد بیدار شده بود
آقا محسن با دیدنه چشمای بازِ پسرش سمتش رفت و سرش رو بغل کرد و ب-و-س-ید
_خوبی پسرم؟درد نداری؟
romangram.com | @romangram_com