#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_371

میلاد... میلاد پسرم


آقا حسن نزدیک اومد و دستی روی شونه ی محسن گذاشت
_حالش خوبه خوابیده الان
نفسش رو فوت کرد وگفت:
_خدا رو شکر... هانا چی؟ حال اونم خوبه؟
_هووووف چی بگم والا؟ عملش کردن گفتن خوبه منتظریم به هوش میاد
_ کجاس الان؟ برم ببینمش؟
_بیا خودم ببرمت


هر دو با هم بیرون رفتن
آقا محسن سعی میکرد آرامش خودش رو حفظ کنه تا قلبش درد نگیره ولی مگه میشد؟
دوتا از عزیزاش رو تخت بیمارستان بودن... چیز کمی نبود...
بیخود نبود که از دیروز دلش شور میزد
همش حس میکرد اتفاق بدی افتاده
به مه لقا همسرش هم زنگ زده بود ولی مه لقا اطمینان داده بود که همه چیز مرتبه و همه
خوبن
درسته رعایت حالش رو کرده بودن و برای این بهش نگفتن ولی کار درستی نکردن
بچه که نبود سالش بود


نباید مخفی میکردن... اینکه ناراحتیه قلبی داره دلیل نمیشه اتفاقای مهم رو ازش پنهون

romangram.com | @romangram_com