#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_370

آراد که دید مینا چقدر ترسیده رفت سمت باباش و گفت:
_به خیر گذشت بابا بیایین بشینین تا براتون تعریف کنم
_همین الان بگو ببینم
_بیا لطفا بشین تا بگم... نگران نشین واسه قلبتون خوب نیس


باباش رو نشوند کنارش و آروم آروم اتفاقاتی که افتاده بود رو براش تعریف کرد. آقا
محسن بعد از تموم شدن حرفای پسر ارشدش بلند شد و همین جور که تندتند میرفت سمت در
گفت:
_این همه آدم یکی نتونست به من بگه؟ دیروز به پسر و عروسم حمله کردن و میگین
نگران نباشم ؟چیزی نیست؟ واسه شما هام دارم
بیرون رفت و داد زد:
_قنبر قنبر
_ جانم اقا؟
_ زود ماشین رو روشن کن


_چشم آقا
.....................
به محض رسیدن رفت سمت اتاق میلاد
روی تخت خواب بود و آقا حسن و پسراش پیشش بودن و با قیافه هایی اویزون و ناراحت
باهم حرف میزدن...
بی توجه رفت سمت پسرش
_مگه نگفتن خوبه؟ چرا بیهوشه پس؟

romangram.com | @romangram_com