#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_369
_اره خیلی خستم مسیر طولانی بود.. نگین و نوه م هم اینجان؟
_آره بابا
_پس بریم که دلتنگ نومم
با هم وارد خونه شدن..هنوز نمی دونست چی به سر پسر و عروسش اومده
آراد قصد داشت کمی مقدمه چینی کنه بعد بهش بگه چون اخلاق و حساسیت های پدرش
رو می دونست
به علاوه اینکه ناراحتیه قلبی داشت و خبر بد براش مثل سم بود
می ترسید بقیه یهویی بهش بگن
پس کمی پا تند کرد و زود تر از پدرش وارد سالن شد تا به بقیه بگه بابا اومده
مامانش و نگین و مینا به همراه مارتین و عسل توی سالن بودن
تا خواست حرفی بزنه مینا بلند شد و همینجور که به سمتش میومد با نگرانیو صدایی
بغض الود گفت:
_داداش چی شد؟ میلاد خوبه؟ جای چاقو هاش دردش میکنن؟ هانا بهوش اومد؟
_چی؟
با فریاد آقا محسن همه برگشتن سمتش.. مینا همه چیز رو یهویی گفته بود ولی از بودن
پدرش بی خبر بود
همه باترس و نگرانی نگاه آقا محسن میکردن که دوباره داد زد:
_چی گفتی مینا؟ میلاد و زنش چشون شده؟
مینا با ترس من من کنان گفت:
_با..با..نگ...ران نشین... خو...خوبن
romangram.com | @romangram_com