#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_368

پسرا رفتن توی اتاق میلاد... هنوز خواب بود... آراد هم روی تنها کاناپه ی توی اتاق خواب
بود که با صدای در بیدار شد و نشست.. هیراد که زود تر متوجه ی بیدار شدنش شد گفت:
_شرمنده بیدار شدی. بخواب خسته ای
هامون_ ما میمونیم تو برو خونه استراحت کن
آراد خمیازه ای کشید و با صدایی خوابالودگفت:
اراد_ نه فعلا هستم
_اخه خستگی از سر و روت میباره... میلاد که حالش خوبه خیالت راحت باشه
برو خونه استراحت کن چیزی خواست ما هستیم


بلاخره با کمی اصرار آراد راضی شد بره خونه تا استراحتی کوتاه بکنه
خیلی خسته بود.. یه راست رفت خونه ی باباش اخه نگین و عسل اونجا بودن.
رسیدنش همراه شد با رسیدن آقا محسن
دم در خونه با هم رو به رو شدند
اول ماشین آقا محسن که توسط راننده ی شخصی هدایت میشد وارد خونه شد بعد از اون
هم آراد.
پیاده که شد رفت سمت پدرش که آ-غ-و-ش-ش رو باز کرده بود براش
دوتا مرد همدیگه رو بغل کردن و احوال پرسی کردن
چند روزی بود که آقا محسن سفر کاری بود
_خوبی بابا؟


_خوبم پسرم توخوبی؟
_منم خوبم ممنون.. بریم داخل خسته ای

romangram.com | @romangram_com