#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_367
ولی قصد داشت همیشه منتظرش بمونه
اقا حسن نزدیک تخت کامیاب شد و سرش رو ب-و-س-ید و برای بار هزارم تشکر کرد
_بازم ممنونم پسرم... جون دخترم رو مدیونتم.. نمیدونم اگه تو نبودی چیکار می کردم
باصدای تحلیل رفته ای گفت:
_این چه حرفیه عمو جان؟ وظیفه م بود .
کلیه که چیزی نیس بخواد جونمم میدم
باز سرش رو ب-و-س-یدو کنار رفت... میدونست خیلی هانا رو دوست داره
نمی دونست شرمنده ی محبتاش بشه یا اینکه دختر متاهلش رو دوست داره عصبانی
بشه
ولی هر چی که بود جون هانا رو مدیونش بود... وقتی هیچ کس خونش به هانا نخورد حس
کسی رو داشت که زنده زنده میخوان خاکش کنن و میخوان ذره ذره جونش رو بگیرن اما همین
که خون کامیاب بهش خورد خیالش راحت شد و تونست راحت نفس بکشه
بعد از آقا حسن پسرا هم اومدن و کمی با هم حرف زدن ... بعد از چند دقیقه برای اینکه
بزارن استراحت کنه بیرون رفتند
اقا حسن رو به پسرا گفت:
_من برم یه سر به دکترِ هانا بزنم ببینم وضعیتش چطوره
هامون_ باشه بابا منو هیراد هم بریم پیش میلاد تا بهوش بیاد ببینیم چیکار میشه کرد
_برید بابا جان به سلامت
romangram.com | @romangram_com