#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_366


....................
ساعت از گذشته بود که آقا حسن با پسرا رفتن سمت بیمارستان و هرچی مریم خانوم و
همتا اصرار کردن همراه خودشون نبردنشون و گفتند هر موقه بهوش اومد هاناخبرشون میکنند
میدونستند میلاد بهوش اومده
از دیروز بیمارستان بودن تا امروز صبح به اصرار آراد همه رو فرستاد خونه تاکمی
استراحت کنند
بعد از سر زدن به میلاد که با آرام بخش خوابیده بود و هانایی که هنوز بیهوش بود رفتن
پیش کامیاب


باید چند روزی زیر نظر میموند
وارد اتاقش که شدن خودش و کسرا داشتن با هم حرف میزدن
به احترام اقا حسن کسرا بلند شد
بعد از احوال پرسی باهم رفتند پیش کامیباب
پدر و مادر کامیاب و کسرا توی یه تصادف فوت شده بودن و بجز همدیگه کسی رو
نداشتند
مطمئنا اگر اقوامی دیگه داشتند هیچ وقت نمیزاشتن پسر جوونشون کلیه شو ببخشه..
شوخی که نبود بازی با جونش بود هرچند کسرا هم زیاد مایل نبودولی خب...


جون هانا خواهر زنش تو خطر بود و از طرفی کامیاب حرفش یکی بود. میدونست هانا رو
می پرسته و برای نجاتش هر کاری میکنه
هر چند کامیاب میدونست هانا دیگه متعلق به کسی دیگس و دیگه مال اون نمیشه

romangram.com | @romangram_com