#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_365
کمی با هم حرف زدنو قطع کرد
و مشغول خوردن ساندویچش شد. سرگرد گفته بود اونایی که این کار رو کردن رو
دستگیر کرده.. امروز اول وقت رفته بود کلانتری.. سرگرد گفته بود با میلاد خصومت شخصی
داشته و باید از میلاد بپرسه وگرنه نمیتونه بگه
انقدر اصرار کرده بود تا سرگرد اجازه داد بره ببینتشون و با این بهونه تا تونست کتکشون
زد... خودش و سرگرد تنها بودن و سرگرد اول سعی کرد جلوش
رو بگیره ولی وقتی دید فایده نداره بیخیال شد
دل خودش هم خنک میشد
اینا که باید شکنجه میشدن دیگه پس یکم آراد دقو دلیش رو سرشون خالی کنه عیبی
نداره
ولی خیالشون راحت شده بود..دست کسی که روی داداش و زن داداشش بلند شده بود
باید قلم میشد و اگه سرگرد میزاشت حتما دستاشون رو میشکوند
ولی براشون دردسر میشد.. ازشون شکایت کرده بودن و حسابشون با کرام الکاتبین بود
تازه هنوز آقا محسن مسافرت بود و امروز می رسید
آراد مطمئن بود که اگه بفهمه زمین و زمان رو بهم می ریزه
خوب به یاد داشت که از کوچیکی یکی بهشون توهین میکرد یا کتکشون میزد پدر اون
طرف رو درمیاورد
خیلی روی بچه هاش حساس بود
بعد از خوردن ساندویچش رفت بالا و بعد از سر زدن دوباره به هانا رفت توی اتاق میلاد و
تصمیم گرفت تا اون خوابه خودش هم یه استراحت کوتاهی بکنه
romangram.com | @romangram_com