#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_364
ساندویچش زد گوشیش روکه زنگ میخورد دراورد . نگین بود
_جانم؟
_خوبی آراد؟ میلاد و هانا چطورن؟
_خوبم خانومی... هانا همون جوره هنوز، ولی میلاد کمی پیش بهوش اومد
نگین جیغی از خوشحالی کشید و گفت:
_جدی میگی؟ خوبه الان؟
_اره خوبه
_پس بیا خودت به مامان بزرگ بگو... الان از خونه عمو مسلم اومده تازه فهمیده چی شده
و داره گریه زاری میکنه. هر چی میگیم حالشون خوبه باور نمیکنه
_گوشی بده بهش
_چشم یه لحظه
سریع رفت سمت مامان بزرگ و گفت:
_مامان بزرگ آراد پشت گوشیه بیا باهاش صحبت کن خیالتون راحت بشه
_بده من ببینم
گوشی رو گرفت و با ناله گفت:
_آراد ، پسرم چش شده؟ تو رو خدا بگو خوبه؟
_آره مامان جون... بخدا خوبه خیالت راحت باشه کمی پیش بهوش اومده
_آخ خدایا هزار مرتبه شکرت.. دخترم هانا چی؟ خوبه اونم؟
_نگران نباشین اونم خوبه دکتر گفته به زودی بهوش میاد
romangram.com | @romangram_com