#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_363

رسید
داد زد:


_مگه آدم قحطی بود که کلیه ی اون عوضی رو دادین به هانا؟ چرا نخریدین براش؟ ها؟
چرا گذاشتین اون کارو بکنه؟
لعنت بهش... لعنت به من... لعنت به همتون
آراد با تعجب شونه های میلاد رو گرفت و گفت:
_چته میلاد؟ عوض تشکرته که جون هانا رو نجات داد؟ تو اون موقع که هیچ کس نتونست
کلیه بده حاضر شد خودش رو ناقص کنه تا بتونه هانا زندگی کنه
_لعنتی... چی چیو خودشو ناقص کرده؟ عوضی چشمش دنباله هاناس
_غلط کرده... داد دستش درد نکنه.. ولی هانا عاشقه توئه وکاری به اون پسره نداره
هر کاری اون بکنه هم تو باید به عشقه زنت ایمان داشته باشی


میلاد با حرفای داداشش آروم گرفت.. راست میگفت.. از عشق هانا مطمئن بود
اصلا شاید هم بدون هیچ قصدو غرضی بهش کلیه داده
بهتر بود بجای این غیرتی شدن ها از کامیاب تشکر میکرد
سخت بود بگه ولی خب اون جون هانا رو نجات داده بود
پس با صورتی در هم سر تکون داد و آروم گرفت . پرستار یه مسکن بهش تزریق کرد و
میلاد هم خوابش برد
آراد بعد از مطمئن شدن از حاله برادرش از اتاق بیرون اومد.. از دیروز لب به هیچی نزده
بود ولی حالا که خیالش از بابت برادر و زن برادرش راحت بود رفت سمت رستوران توی
بیمارستان و یه ساندویچ گرفت... توی سالن غذا خوری موند و همینجور که اولین گاز رو به

romangram.com | @romangram_com