#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_348

بدجور دلشون میخواست یه دل سیر اون دوتا نامرد رو بزنن
چطور جرئت کردن روی ناموسشون دست بلند کنن؟
مسلما هانا که بهوش میومد نمیزاشتن بره خونش
اونجا برای یه مادر ساله و بچه ی روزه امنیت نداشت
ساله هم امن نبود _ حتی برای مرد


میبردنش خونه ی خودشون
بعد از سفارشهای لازم از کلانتری بیرون زدن
باید باز برمی گشتن بیمارستان که یهو هامون با فکر اینکه مارتین رو ندیده دویید سمت
اتاق سرگرد
هیراد هم متعجب فقط دنبالش می دویید تا ببینه چش شده
با دیدن سرگرد که توی راهرو بود گفت:
_سرگرد... خواهرزادم کجاس؟ مارتین کجاس؟
_نگران نباش جوون... گفتم ببرنش چکابش کنن...


بعد از مطمئن شدن از سلامتیش تحویل عموش آراد دادن
نفس حبس شدش رو بیرون داد وبعد تشکر خداحافظی کردن و اومدن بیرون
هیراد گفت:
_نمیخوای مامان رو باخبر کنی؟
_ من دلش رو ندارم بگم دخترت دوتا کلیش خونریزی کرده و وضعیت خوبی نداره
_هووووف منم نمیتونم
باز رفتن بیمارستان که دیدن مامان مریم و همتا هم اومدن اونجا و مثل بقیشون گریه و

romangram.com | @romangram_com