#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_344
بیرون
همه هجوم بردن سمتش
پرستار بالای سر میلاد بوده و گفت خطر رفع شده براش... همه خداروشکری گفتن و نور
امید به دلشون تابید
اقا حسن سریع پرسید:
_ خانم میشه ببینین وضعیت دختر من چطوره؟ همین اتاق بغلیه
پرستار با اصرار بقیه رفت توی اتاقی که هانا بود. نفس توی سینه ی همه حبس شده بود و
منتظر خبری بودند
مه لقا زیر لب آیت الکرسی میخوند و با گریه از خدا میخواست زن پسرش سلامت باشه،
هانا به قدری خوب بود که همه رو عاشقه خودش کرده بود بخصوص مامان مه لقا
از اون طرف آقا حسن با تنی لرزون به دیوارِ کنار اتاق عمل تکیه داده بود و به خدا التماس
میکرد و سلامتیه ته تغاریشو طلب میکرد
به نوزاد روزه ی هانا قسمش داد تا شاید خدا دلش به رحم بیاد
چند دقیقه بعد که برای بقیه چند سال گذشت همون پرستار بیرون اومد و گفت:
_ دکترای خوب و با تجربه بالاسرش هستن نگران نباشید دارن جلوی خون ریزیه کلیه
هاش رو میگیرن شاید احتیاج به کلیه داشته باشه
و رفت. با حرفاش همه رو به فنا داد و رفت
یعنی دوتا کلیش خون ریزی داره؟
طاقت پسرا طاق شد و هق هق مردونشون توی راهرو پیچید.
romangram.com | @romangram_com