#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_343
توی دلش از خدا خواست هردوتا خوب بشن و صحیح و سالم بیان بالای سر بچشون خدا
نکنه اتفاق بدی براشون بیوفته
ولی از حال پریشون و غم توی چشمای آراد معلوم بود که وضعیت انچنان خوبی ندارن
به سمت خونه ی پدر شوهرش رفت چون عسل هم اونجا بود
از اون طرف هم آقا حسن بابای هانا با دوتا پسراش توی شرکتشون بودن که صدای بلند یا
ابوالفضل گفتن هیراد اومد
اقا حسن و هامون سریع به اتاق هیراد هجوم آوردن و با نگرانی پرسیدن چی شده که
هیراد بی توجه به صدای دخترک پشت گوشی که میخواست آرومش کنه باصدایی بغض آلود گفت
_بدبخت شدیم... خاک تو سرمون شد... هانا رو بردن بیمارستان دارن عملش میکنن
سه نفری بی توجه به کارمندای شرکت که همه جمع شده بودن بیرون رفتن و سمت
بیمارستانی که هیراد گفته بود
قلب سه مرد محکم تو سینه هاشون میزد و هر سه به یک چیز فکر میکردن
هانا... ته تغاریشون... یعنی چه اتفاقی براشون افتاده؟
وقتی رسیدن با پرسیدن از پرستار به طرف بخشی که هانا بود رفتن و خانواده ی میلاد رو
بدون توجه به تذکرپرستار درحاله شیون و زاری دیدن
آراد اومد جلو و چیزایی که میدونست رو بهشون گفت
داد دوتا برادر متعصب بلند شد
به خوبی متوجه شدن که یه ارتباطی با اون نسترنِ پست فطرت داره
ولی چیزی به بقیه نگفتن
هامون دست هیراد رو گرفت که برن کلانتری که در یکی از اتاق ها باز شد و پرستار اومد
romangram.com | @romangram_com