#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_342
نفهمید چقدر گذشت که صدای جیغ و گریه مادرش و گریه ی مینا اومد
مه لقا با رنگی پریده و چشمای قرمز با هق هق خودشو رسوند به آراد و گفت:
_ پسرم کجاس؟... چش شده؟.... جگر گوشه م کو؟
_ مادرم آروم ببین بچه رو ترسوندی چطور گریه میکنه
به حد کافی خودش کشیده
توی اتاق عملن دوتاشون
بدون توجه به هشدارآراد جیغ زد
_چی؟ دوتاشون؟
پس نمی دونست که هانا چه بلایی سرش اومده!
آروم گفت:
_ منم نمیدونم.. میگن کلیه ش خونریزی کرده
_ ای خدا این چه بلایی بود سرمون آوردی؟ به این طفل معصوم نگاه نکردی.... ای وای...
خودش تازه زاییده شکمش پاره س هنوز.... ای وای عروسم
راست میگفت.. بیچاره تازه زایمان کرده بود و توی خطر بود. آراد به نگین اشاره داد...
اومد جلو و آروم گفت
_چیه؟
_ بیا توبرو خونه مارتین رو هم ببر گناه داره.. شیر هم بخر براش بده بهش
اینجا محیطش واسه ی نوزاد مناسب نیس
هرچند نگین دلش نمیخواست بره خونه ولی بخاطر مارتین قبول کرد وهمراه با مارتین
رفت
romangram.com | @romangram_com