#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_341



نگران توی راهرو قدم میزد... گوشیش که مدام توی جیبش میلرزید رو از جیبش درآورد.
نگین بود. تا دکمه ی اتصال رو زد صدای مضطربش توی گوشی پیچید
_ چرا جواب نمیدی؟ مردم از ترس... چی شده؟ کسی چیزیش شده؟
_ میلاد و هانا رو آوردن بیمارستان... اومدن خونشون زدنشون و رفتن
جیغ نگین بلند شد
_حالشون خوبه؟
_نمیدونم... زنگ بزن یه جوری به مامان اینا بگو که نترسن
_باشه


همینکه قطع کرد یک خانومی با چادر و حجاب کامل اومد سمتش
_سلام شما اقوام اقای مهدوی هستین؟
_بله برادرشم
_من سروان مجد هستم... برادر زادتون رو برای چکاب آوردیم اینجا... خداروشکر هیچ
مشکلی براش پیش نیومده... دنبالم بیایید بچه رو تحویلتون بدم
دنبالش رفت و مارتین رو تحویل گرفت
طفل روزه ی بردارش رو تنگ درآ-غ-و-ش گرفت و خداروشکر کرد که اتفاقی براش
نیوفتاده
کمی نق میزد و از چشمای سرخش معلوم بود مدت زیادی گریه کرده


باز برگشت و بچه به دست پشت درهای بسته ی اتاق عمل منتظر خبر موند.

romangram.com | @romangram_com