#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_338
نمیگذره
توی دوراهی مونده بود
میلاد خیلی تأڪید میڪرد ڪه محسن نفهمه
اصرار داشت هیچ ڪس از این قضیه بویی نبرده،
تنها ڪسایی ڪه از خانوادش میدونستند برادرهای خانومش بودن ڪه اون هم به اجبار
بود چون ظاهراً مقیمی عڪس فرستاده بود براشون
با یادآوری اون دوتا پسرِ جَوون فڪری به سرش زد . بهتر بود به اونا اطلاع میداد
به یاد داشت اسمشون هامون و هیراد بود ولی شماره ای ازشون نداشت
پس بیخیال شد
بهتر بود به محسن میگفت
شماره شو گرفت...بعد از بار زنگ زدن بالاخره گوشی رو جواب داد
_به به اقا یوسف چه عجب
_سلام رفیق . چطوری مرد؟
سرگردسعی داشت عادی رفتار ڪنه تا نترسونش
_ خوبم یوسف تو حالت چطوره؟
_منم خوبم. چیڪار میڪنی؟ ڪجایی؟
_ اومدم مشهد مأموریت. پس فردا میام
سرگرد ڪه اول قصد داشت به بهونه ای اونو به بیمارستان بڪشونه و بعد بهش بگه،
منصرف شد چون میترسید قلب ناراحتش اذیت بشه. الان هم ڪه سفره و تهران نیست . پس
چیزی نگفت و بعد از زدن حرفای معمولی تلفن رو قطع ڪرد... این سری تصمیم گرفت به آراد
romangram.com | @romangram_com