#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_337

صدای آژیر آمبولانس توی کلِ خیابون پیچید . سرگرد نرم بچه رو ب-و-س-ید و بعد به
خانم سروان مجد، داد و سفارش ڪرد به خوبی ازش مراقبت کنند و ببرنش بیمارستان
چڪابش کنند
یڪی از نیروها اومد سمتش و گفت:
_ سروان توی ساختمون ڪسی نیست
_برید توی محوطه رو زیر نظر بگیرید ڪسی ازشون نباشه
_چشم قربان
احترام نظامی گذاشت و رفت ... سرگرد مطمئن بود دونفر به تنهایی نمیان همچین ڪاری
بڪنن و چند نفر دیگه هم همراهشونه
بیرون رفت ڪه اسدی اومد سمتش


_قربان یڪیشون گلوله به پاش اصابت ڪرد و تونستیم دستگیرش ڪنیم ولی
یڪی دیگشون با یه وَن سورمه ای ڪه احتمالا از افراد خودشون بود فرار ڪرد بچه ها رفتن
دنبالش
نیرو ڪمڪی بفرست براشون
_چشم قربان
نمی دونست به پدرش اطلاع بده یا نه
محسن دوست بچگیش بود و به علاوه اینکه وظیفه ش بود که به خانوادش بگه اما اون
موقع مجبور میشد قضیه رو بگه


اگر هم نمی گفت بالاخره محسن ته توی قضیه رو درمیاورد
میدونست چقدر روی بچه هاش حساسه و اگه یڪی پاپیچشون بشه از سر تقصیرش

romangram.com | @romangram_com