#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_336
دستور داد همه ی خونه رو بگردن...
چشم چرخوند توی سالن که یه جا متوقف شد
دوید سمت ته سالن و صدا کرد
_میلاد... میلاد... پسرم
هردو توی بغل هم بیهوش شده بودن و صدای گریه ی نوزادی از بینشون میومد
همه ی پیرهن میلاد خونی بود و معلوم بود چاقو زدن بهش
سرگرد داد زد
_ اکبری... اسدی...
اکبری و اسدی دویدن سمت سرگرد باقری و همزمان گفتند:
_بله قربان
_ بگید بیان سریع با آمبولانس برسوننشون بیمارستان...
_چشم قربان
قلبش هم از دیدن این صحنه به درد اومده بود.. چقدر یه زن میتونه پست باشه و همچین
بلایی سر آدما بیاره
سرگرد دست برد و بچه رو از بینشون دراورد و بغلش کرد
از بس گریه کرده بود قرمزشده بود و رنگش به کبودی میزد. دست کشید روی سر بچه و
نازش کرد . دلش میسوخت از اینکه این بچه ی چند روزه چه چیزهایی رو پشت سر گذاشته بود
دوتا برانکارد اومدن و هانا و میلاد رو بردن
romangram.com | @romangram_com