#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_271
و بعد تا آخر غذا لقمه برام گرفت و منم با اشتها خوردم
کمکم کرد آماده بشم و تکیه بر خودش رفتم سمت بخش اطفال و به مارتین شیر دادم.
هر چی گفت برم ویلچر بگیرم برات هم قبول نکردم. آخه مگه فلج شدم که سوار ویلچر بشم!
رسیدیم اونجا. پراز نوزاد بود
بچه هایی که تو دستگاهن رو درنمیارن مگر وقتی که بخوان شیر بدن بهشون اونم سریع
بار اولی هم که آوردنش برام به خاطر وضعیت اورژانسیه من بود
پرستاری از دستگاه بیرونش آورد و بهم دادش. محکم بغلش کردم و وقتی از ب-و-س-
یدنش سیر شدم بهش شیر دادم.
موقعی که برگشتم توی اتاق ، هامون و هیراد روی صندلی نشسته بودند و انگار منتظر من
بودن
با دیدنشون تمام تهمت ها و فحش هاشون یادم اومد و ناخوداگاه باعث بالا رفتن صدام و
تلخ شدن حرفام شده بود
_ اینجا چیکار میکنین؟ مگه نگفتم دیگه نیایین؟
هامون_ هانا لطفا بزار حرف بزنیم
_ چه حرفی؟ چیزی موند که بارم نکنین؟
چی میخوایین به خواهر لاشی و عوضیتون بگین؟ هاااان؟
هیراد_هانا توروخدا...
دستامو روی گوشام گذاشتم و گفتم:
_ برید بیرون.. زود برید و دیگه سراغم نیایین.. فکر کنین هانا مرده
هامون اومد سمتم و خواست دستم رو بگیره که به شدت دستش رو پس زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com