#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_252
با لبخندی رامای مامان...) اوه نه دیگه راما نیس. مارتین( مارتین مامان رو به خودم
فشردم و رو به میلاد گفتم:
_ خب باباشی یه چیزاییش هم به تو باید بره
متعجب گفت:
_چه عجب یه بار با من موافق بودی
پرستاره بین حرفمون اومد
_ ببخشید که وسط حرفاتون پریدم ولی لطفا زود شیرش بده ببرمش. بلدی شیرش بدی؟
_نه
_ببینم چند سالته؟
سالمه _
_ اوه خدای من سال و مادر شدن؟چه عجله ای داشتی
لبخندی زدم و چیزی نگفتم
_ پیرهنتو بزن بالا تا کمکت کنم
_خوابه که
_ گرسنه س. خودش بیدار میشه
خجالت میکشیدم جلوی میلاد شیر
بدمش. به میلاد نگاه کردم. متوجه ی نگاهم شد و گفت:
_ عمرا این لحظه رو از دست بدم. الکی سرخ و سفید نشو
romangram.com | @romangram_com