#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_253
به اجبار پیرهن آبی رنگه بیمارستان رو بالا زدم. پرستاره یکم روی صورت مارتین دست
کشید تا بیدار شد و بهم کمک کرد سینمو تو دهنش بزارم. چشمای ابی رنگ و خوشگلشو باز
کرد و نگاه میکرد.
همین که اولین مک رو زد عقب کشیدم . گریش بلند شد.
قلقلکم میومد و نمی تونستم تحمل کنم.
پرستار_ئه چیکار میکنی؟ شیرش بده گریش بند میاد
باز سینمو تو دهنش گذاشتم و لبم رو گاز گرفتم تا به خودم مسلط بشم. خندم میگرفت.
بعد چند ثانیه عادی شد برام و آروم گرفتم
پرستار_من برم چند دقیقه بعد میام ببرمش
_باشه
و رفت بیرون
منم محو نگاه کردن به دردونم شدم. چشماش و رنگ موهای روشنش به من رفته بود.
_ببین رنگ چشمای آبیش به من رفته ها
وقتی دیدم جوابی نداد نگاهش کردم که دیدم بلهههه
انقدر غرق نگاه کردن به مارتین شده که اصلا نشنیده چی گفتم. بلند تر گفتم:
_غرق نشی
نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و دستشو دور شونم حلقه کردو گفت:
_خیلی خوشحالم
متقابلا لبخندی زدم
_ منم خوشحالم
romangram.com | @romangram_com