#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_250


مارتین...مارتین..
اسم قشنگی بود. اما من راما دوست داشتم
به خودم نهیب زدم.. خب میلاد هم مارتین دوست داره.. اونم باباشه
انقدری میلادو دوست داشتم که باهاش مخالفتی نکنم و به علایقش احترام بزارم و علاقه
ی خودم رو نادیده بگیرم
_نه قشنگه.. خوشم میاد
دستمو با دوتا دستاش گرفت و باز لبخندی زد.
ای بابا
این چش شده؟
من عادت به این چیزا ندارم که...


درسته همیشه باهام مهربونه ولی امروز با همیشه فرق میکرد
توی عمق چشمای هم غرق بودیم که در بازشد و همون پرستاره همراه با یه تخت متحرک
که احتمالا بچمون توش بود داخل شد
دلم برای دیدنش پرپر میکرد
با هیجان خواستم نیم خیز بشم که جیغم بلند شد
_آخخخخخخ
میلاد سریع از جاش پریدو با نگرانی گفت:
_چرا بلند میشی؟ صبر کن کمکت کنم
پرستار داخل شد و با لبخند گفت:



romangram.com | @romangram_com