#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_247



متعجب نگاهش کردم. این همه احساسات ازش بعید بود.
حتما نگران پسرش شده
ولی نه ، گفت جونشو میده که من چیزیم نشه!
یعنی دوسم داره؟ انقدر براش مهمم؟
اشکام شدت گرفت
لبخند بی رمقی زد و سرمو تو بغل گرفت
_گریه نکنیا خب؟
همین موقع چشمم به هامون و هیراد افتاد که نگاهشون به ما بود.


اگه برای راما اتفاقی می افتاد من چه خاکی باید توی سرم میریختم؟
داد زدم:
_ مگه نگفتم برید بیرووون؟ گمشید ببینم...میلاد اینارو بنداز بیرون.. من دیگه برادر
ندارممم. اینا میخواستن پسرمو بکشن
هیراد_هانا
_هانا و زهرمار... برید بیروووووون
میلاد که ازم جداشده بود، به سمت پسرا رفت و در اتاقو باز کرد
_بیرون لطفا
با چشم غره بهش و بدون هیچ حرفی بیرون رفتن. رو کرد سمت من


_ استراحت کن تا من به پرستار بگم بهوش اومدی

romangram.com | @romangram_com