#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_241

دستامو شستم و آبی هم به صورت غم نشستم زدم
پر از زخم و کبودی بود
بیرون اومدم...
نگاه هامون و هیراد بهم بود.. هم ناراحت بودن هم عصبی
با خشم گفتم:
_باز چتونه؟ زنمو انداختین گوشه ی بیمارستان طلب کار هم هستین؟
هامون _ آره که طلب کاریم. بزار هانا سالم بیاد بیرون من میدونم با تو. هنوز باهات تسویه
حساب نکردیم


عجب رویی داشتن این دوتا
هیراد_ معلوم نیس چی تو گوش هانا خونده که خرش کرده وگرنه از این غلطای اضافه
نمیکرد
_ وقتی چیزی نمیدونین حرف نزنین.
برادراشین درست
غیرتتون قلمبه شده درست
ولی کاش یکمم به خواهرتون اعتماد داشتین. هانای من از گل پاک تره و این وصله ها
بهش نمی چسبه


هیراد با عصبانیت اومد سمتم
گوشیش رو درآورد و بعد چند ثانیه ور رفتن بهش با غضب گرفتش جلوم
_میخوای بگی اینا دروغه؟ هان؟
خوب نگاه کن

romangram.com | @romangram_com