#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_238
_یا حسین بدبخت شدم
دستپاچه و لرزون دویدم سمتش. روی زمین افتاده بود و خون ریزی کرده بود
کنارش زانو زدم و با التماس گفتم:
_ هانا... عزیزم... چشماتو باز کن.. تورو خدا یه چیزی بگو
خدای من.. بیهوش بود
دست انداختم زیرش و بلندش کردم و به سمت در رفتم
میترسیدم تند برم خون ریزیش بیشتر بشه
هامون با صدایی ترسیده گفت:
_هیراد بدو ماشینو روشن کن
_لازم نکرده. گمشین برین
_دهنت رو ببند میلاد. الان جون خواهرم درمیونه
_تو دهنت رو ببند. خواهرتون رو شما به این روز انداختین. حق ندارین بیایین وگرنه اون
روی سگمو می بینین
و بدون توجه به حرفاشون سریع بیرون رفتم.
هانا رو اروم روی صندلیه ماشین خودم گذاشتم و صندلی رو خوابوندم
خودمم سوار شدم و رفتم سمت نزدیک ترین بیمارستا
خدایا دیگه هر چی کشیدیم بسه
زن و بچم رو صحیح و سالم از تو میخوام
خدایا خودت رحم کن
romangram.com | @romangram_com