#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_237
بازوی هامون رو کشیدم
_ هامون.. جون هرکی دوست داری بس کن.. نزنید همدیگه رو
بازوش رو آزاد کرد ومحکم هلم داد..
نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و عقب عقب رفتم و با ضرب افتادم روی زمین...
با درد شدیدی که توی بدنم بخصوص شکمم پیچید نفسم بند اومد
حتی نای داد زدن هم نداشتم
با احساس خیسی پاهام، نگاهم به لباس خونیم افتاد و وحشت کردم
واااااای نه
پسرم
اگه چیزیش بشه من میمیرم...
هیچ کس هواسش بهم نبود
تمام توانم رو جمع کردم و نالیدم
_می... میلاد.. کمک.. آخ
چشمام سیاهی می رفت
فقط لحظه ی آخر صورت وحشت زدش رو دیدم و بعدش سیاهیه مطلق...
:::::::::::::::::::::::::::::
میلاد
با صدای ضعیف هانا سه تامون خشک شدیم. هیرادو محکم کنار زدم و با دیدن هانا محکم
زدم تو سرم
romangram.com | @romangram_com