#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_227
_به به داماده گرام. چقدر لاغر شدی
هیراد هنوز نیومده شروع کرد. اولین نفر خودش بود. باهاش دست دادم
_هنوز نیومده شروع کردی؟ اول بیا داخل بعد
با بقیه هم دست دادم و تعارف کردم بیان داخل
هانا و مینا هم اومدن وخانوما بازار ب-و-س و بغل راه انداختن.
هانا بلند شد بره توی آشپزخونه که مینا هم پشت سرش رفت
منم پیش کسرا نشستم. با اینکه سال ازم بزرگتر بود ولی رابطه ی خوبی با هم داشتیم.
یعنی کلا بهش نمیخورد سال سن داشته باشه.
برعکس من که سنم بالا میزد اون نسبت به سنش خیلی جوون تر بود
_چطوری پسر؟
_قربانت خوبم تو چطوری؟
_خوب. میگذرونیم
و همینجوری بحثمون شروع شد.
مینا هم با سینی پر از لیوان شربت اومد و به همه تعارف کرد.میوه هم آورد و
بعد از پذیرایی هردوتاشون نشستن و بحثشون بالا گرفت
باحرف همتا توجهم بهشون جلب شد
همتا_ هانا حسابی سنگین شدی ها
_آره خیلی اذیت میشم. کی بشه این یه ماه هم بگذره؟
romangram.com | @romangram_com