#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_228

_چی؟یه ماه؟
_پس چی؟
_خب ماه دیگه. چرا گیج میزنی؟ تو ماهته دیگه
عجب سوتی داد. رنگ خودش پریده بود.
بعد مکثی گفت:
_آ..آره ماه دیگه... گیج شدم این روزا نمیگذره اصلا
خاله مریم_ خسته میشی مادر، ولی همینکه پسرت رو تو بغلت بگیری تمام خستگی ها و
دردهات یادت میره


لبخندی روی لبای همه نشست. همشون منتظر به دنیا اومدن اولین بچه توی خانواده
بودند
:::::::::::::::::::::::::::::::
هانا
نیمه شب بود که مامانم اینا قصد رفتن کردن. چقدر از دیدنشون خوشحال شدم


مینا نذاشت دست به چیزی بزنم و همه ی بشقاب و لیوانها رو خودش جمع کرد.
توی آشپزخونه روی صندلی نشسته بودم و اونم داشت ظرف هارو میشست هر چی هم
گفتم بندازه توی ماشین ظرف شویی قبول نکرد، چون خوشش نمیومد و میگفت حس میکنم
تمیز نمیکنه
_حسابی خستت کردم امروز
_نه بابا این چه حرفیه؟ آدم که با شستن دوتیکه ظرف خسته نمیشه
لبخندی به صورت مهربونش پاشیدم.

romangram.com | @romangram_com