#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_226
با ذوق دستاشو به هم کوبید و چشماش برق زد
_نه چند روز دیگه میرم واسه ثبت نام
وای که چقدر هیجان دارم.
ای خدا کی بشه منم خانوم وکیل بشم
لبخندی به حرفاش زدم. امسال کنکور داده بود و رشته ی مورد علاقش یعنی وکالت قبول
شده بود
_فردا شنبس، میخوای ببرمت ثبت نام کنی؟
_مزاحمت نمیشم خودم میرم
بااخم نگاهش کردم
_یه بار بگی مزاحمت نمیشم من میدونمو تو ها خب؟
_چشم. اصلا چه بهتر
بعد شام سه تایی توی سالن مشغول گپ و گفتوگو بودیم که زنگ خونه رو زدن.
مینا بلند شدو رفت سمت آیفون
_خانواده ی هاناس
و آیفون رو زد
_برو یه چیزی از هانا بگیربنداز رو لباست. موهاتم بپوشون
_ و اینک میلاد غیرتش قلمبه میشود
_بدو حرفم نزن بچه
با خنده رفت سمت اتاق.
در خونه رو باز کردم تا بیان. همشون بودن، حتی همتا و کسرا هم بودن
romangram.com | @romangram_com