#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_172
_بفرمایین داخل. آره توحموم خوابش برده بود
هیراد_شوخی میکنی؟
_بیا از خودش بپرس
پقی زدن زیر خنده. هیراد و عمو حسن) بابای هانا(و خاله مریم اومدن داخل. همین موقع
هام هانا اومد و پرید بغل باباش
_باباجونی عیدت مبارک
سرش رو ب-و-س-ید
_عید تو هم مبارک دختر خوابالوی من
_ئه بابا من کجا خوابالوام؟
_ والا ماهم متعجبیم! تو که اینجوری نبودی. چرا تو حموم خوابیدی؟
همینجوری که از باباش جدا میشد بهم چشم غره ای رفت و گفت:
_ خیلی دهن لقی، حتما باید میگفتی؟
قبل من خاله مریم به حرف اومد
_ مامان جان شوهرت انقد ترسیده بود زنگ زد سراغتو ازما میگرفت.
باز به من چشم غره رفت
د بیا هی نمیخوام کاریش داشته باشما
الان یه حرصی بهت بدم که حالت جا بیاد هانا خانوم
خاله و هیرادو هم بغل کرد و تعارف کرد بیان داخل
romangram.com | @romangram_com